شه رمین

مجموعه ی شعر

دوستت می‌دارم بی‌آنکه بخواهمت


سال‌گَشتگی‌ست این
که به خود درپیچی ابر وار
بِغُـرّی بی‌آنکه بباری؟

سال‌گشتگی‌ست این
که بخواهی‌اش
بی‌اینکه بیفشاری‌اش؟

سال‌گشتگی‌ست این؟
خواستن‌اش
تمنایِ هر رگ
بی‌آنکه در میان باشد
خواهشی حتا؟

نهایتِ عاشقی‌ست این؟
آن وعده‌ی دیدارِ در فراسوی پیکرها؟

شاملو


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 15:40  توسط شرمین  | 

خوشا پر کشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی

آه این پرنده
در این قفس تنگ
نمیخواند ............!!

شاملو


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 15:27  توسط شرمین  | 

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

                                                                        شاملو
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 11:11  توسط شرمین  | 

مرهم زخم های کهنه ام

کنج لبان توست!
بوسه نمی خواهم
چیزی بگو ...

                                    احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 18:30  توسط شرمین  | 

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب ،

ما

بیرون ِ زمان

ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گُرده های‌مان .

هیچ کس

با هیچ کس

سخن نمی گوید

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است .

در مُرده‌گان ِ خویش

نظر می بندیم

با طرح ِ خنده‌یی،

و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده‌یی !

                                                                        احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 21:9  توسط شرمین  | 

آنجا را نمی دانم اما، اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی...
خدا مرا از بهشت راند، از زمین ترساند
شما مرا از زمین راندید، از خدا ترساندید
من اینک در کنار شیطان آرام گرفته ام که نه
مرا از خویش می راند و نه از هیچ می ترساند.


                                                                            شاملو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 23:16  توسط شرمین  | 

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

                                                        شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:58  توسط شرمین  | 

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این‌گونه
گرم و سرخ:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه لغزنده تو به تو!
من آبگیر صافی‌ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

...

                                                           شاملو

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 20:8  توسط شرمین  | 

 کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
... کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟

کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

 

                               شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:38  توسط شرمین  | 

شانه‌ات مجاب‌ام می‌کند
در بستری که عشق
تشنه‌گی‌ست

زلالِ شانه‌های‌ات
... هم‌چنان‌ام عطش‌می‌دهد

در بستری که عشق
مُجاب‌اش کرده‌است.


شانه‌ات مجاب‌ام می‌کند
در بستری که عشق
تشنه‌گی‌ست

زلالِ شانه‌های‌ات
هم‌چنان‌ام عطش‌می‌دهد

در بستری که عشق
مُجاب‌اش کرده‌است.
 
 
                                        شاملو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:55  توسط شرمین  | 

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

 

بهار حضور تو است

بودن تو است

 

             برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:12  توسط شرمین  | 

 

از بختیاری ماست

                شاید

که آنچه می خواهیم،

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

 

                       برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:7  توسط شرمین  | 

زیبا ترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می ایند،
و از شکوهمندی یاس انگیزش
پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
پنداری
یکسر به سوی ماه است.
***
زنگار خورده باشد بی حاصل
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباری
از سنگی می روبد،
چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،
چیزی که
 بی گمان
به زمانهای دور دست
می دانسته ئی

                                   شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:40  توسط شرمین  | 

پنجه در افکنده ایم

با دست هایمان

به جای رها شدن.

 

سنگین سنگین بر دوش می کشیم

بار دیگران را

به جای همراهی کردنشان.

 

عشق ما

نیازمند رهایی است

نه تصاحب.

 

در راه خویش

ایثار باید

نه انجام وظیفه.

 

                برگردان آزادی از اشعار مارگوت بیکل ( احمد شاملو )

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:39  توسط شرمین  | 

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

                                   شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:20  توسط شرمین  |