من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این‌گونه
گرم و سرخ:

احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه‌ی خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه لغزنده تو به تو!
من آبگیر صافی‌ام، اینک! به سحر عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

...

                                                           شاملو

پس اين‌ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی‌ها، دل خموشی‌ها، ثانيه‌ها، دقيقه‌ها.

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشته‌ام برسد

ما زنده‌ايم چون بيداريم

ما زنده‌ايم چون می‌خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه‌های وجودمان پانشينی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته‌ايم.

خوشبختيم زيرا هنوز صبح‌هامان، آذين ملکوتی بانگ خروس‌هاست

سروها مبلغين بی‌منت سر سبزی‌اند

و شقايق‌ها پيام آوران آيه‌های سرخ عطر و آتش

برگچه‌های پياز ترانه‌های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولناک می‌شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس را بر می‌داشتند

و همين طور ريگ‌ها

و ماه

و منظومه‌ها

ما نيز بايد دوست بداريم ... آری بايد

زيرا دوست داشتن خال  روح ماست.


                                                  حسین پناهی