با بودنت
بهشت را ديدم
حالا خدا
دنبال سيب سرخي مي گردد 
تا از بهشت آسمان
رانده شود.

عباس معروفی

نبودنت چرا اینقدر پیداست؟
در و دیوار چرا
نبودنت را به رخم می‌کشند مدام؟
وقتی نیستی در نبودنت می‌چرخم
وقتی هستی در بوی تنت
در گل‌های پیرهنت
عشق من!
آوارگی وادی چندم بود؟

عباس معروفی


ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم؟
ﻫﻤﻪ رﻧﮕﻲ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻲ آﻳﺪ
و وﻗﺘﻲ ﻣﻲ روي 
دﻧﻴﺎي ﻣﻦ
ﺳﺮاﺳﺮ بی رﻧﮓﻣﻲﺷﻮد؟

عباس معروفی

 تو

شرابی‌ترین زنی هستی

که خدا آفریده

وحشی!

یک مستی پیوسته در آغوش

سلامتی؟

اوهوم... نوش...

دوست داشتنت

بدجوری مستم می‌کند

بریز.

 

عباس معروفی

وقتی خدا می خواست تو را بسازد،
چه حال خوشی داشت،
چه حوصــله ای !
این مـوهــا، این چشم هــا ....
خودت می فهمــی؟
من همه اینها را دوست دارم.

عباس معروفی

هیچ چیزی از تو نمی‌خواستم
عشق من!
فقط می‌خواستم
در امتداد نسیم
گذشته‌ را به انبوه گیسوانت ببافم
تار به تار
گره بزنم به اسطوره‌های نارنجی
که هنگام راه رفتن
ستاره‌های واژگانم
برایت راه شیری بسازند
می‌خواستم سر هر پیچ
یک شعر بکارم
بزنی به موهات
که وقتی برابر آینه می‌ایستی
هیچ چیزی
جز دست‌های من
بر سینه‌ات دل دل نکند
می‌خواستم تمام راه با تو باشم
نفس بزنم
برایت بجنگم
بخاطرت زخمی شوم
و مغرور پای تو بایستم
بر ستون یادبود شهر.

عباس معروفی

این دنیای کوچک و هفت میلیارد آدم!
یعنی تو باور می کنی؟
شمرده ای؟
کی شمرده است؟
جز سیاستمدارها
دیده ای کسی آدم بشمرد؟
باور نکن
نارنجی!
باور نکن
سبز آبی کبود من!
باور کن
همه ی دنیا فقط تویی
و برخی دوستان
بقیه هم تکراری اند

عباس معروفی

دوست داشتن تو گفتنی نیست

عشق من
بارها با نفس‌هام
به نقطه نقطه‌ی تنت گفته‌ام:
دوست داشتن تو
گفتنی نیست
تماشایی ست
دست‌هام شاهدند.



 عباس معروفی

شادی داشتنت
شادی بغل کردن سازی ست
که درست نمی شناسمش
درست می نوازمش
نت به نت
نفس در نفس

تو از همه جا شروع می شوی
و من هربار بداهه می نوازمت
از هر جای تنت
سبز آبی کبود من
لم بده، رها کن خودت را
آب شو در آغوشم
مثل عطر یاس فراگیرم شو
بگذار یادت بگیرم.



عباس معروفی



تو به دست‌های من فکر کن
من به تنت
هرجا که باشم
دست‌هام گُر می‌گیرد
شعله‌ور می‌شود

تو به چشم‌های من فکر کن
من به راه رفتنت
هرجای این دنیا باشی
می‌آیی
نارنجی من
سراسیمه و خندان می‌آیی

تو به خورشید فکر کن
من به ماه
زمانی می‌رسد که هر دو در یک آسمان ایستاده‌اند
روبروی هم

به شبی فکر کن
که نه ماه دارد ، نه خورشید
تو را دارد.



عباس معروفی

در پرتو شمع
کنارم خوابیده بودی
به رگ‌های شقیقه‌ات نگاه می‌کردم
خون در رگ‌هایت
مثل آواز جریان داشت
کجایی؟
نارنجی من!
وقتی از دوری‌ات دیوانه شوم
خدا را هم دیوانه می‌کنم؟
نه
همین که مرا دیوانه کرده‌ای
کافی ست
نگذار کار عشق ما
به کائنات بکشد
نگاهم کن.
عباس معروفی

حتا اگر روزی
گالیله حرفش را پس بگیرد
من از آسمان تو فرود نمی‌آیم
شوکرانت را هم بر زمین نمی‌ریزم
می‌نوشمت مدام
دلهره‌ی من!
زندگی یعنی تو
همین تو
که حتا در خواب‌های من
کمین می‌کشی تا چیزی از قلم نیفتد
همین تو
که هنوز خنده‌هات توی موهام مانده
و وقتی به سرم دست می‌کشم
تمام فرشتگان خدا
می‌زنند زیر آواز
من تو را
با تمام دنیا هم عوض نمی‌کنم.
عباس معروفی

خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که براش
تو شيرين‌زبانی کنی
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دگمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هات به نجوايی بخندد
خوش به حال من...

          عباس معروفی

همه چيز را مثل موهات
به باد بسپار
دلت را به من.
يادت نرود مال منی!
اين رنگ‌های نو به نو
اين جنگ‌های ويرانگر
اين سنگ‌های مرگ و زندگی
همه
حواس آدم را پرت می‌کنند



                      عباس معروفی


تا به حال کسی
تو را با چشم هاش نفس کشیده؟
آنقدر نگاهت می کنم
که نفس هام
به شماره بیفتد...
بانوی زیبای من!
جوری که از خودت فرار کنی
و جایی جز آغوش من
نداشته باشی!

                               عباس معروفی

نبودنت چرا اینقدر پیداست؟
در و دیوار چرا
نبودنت را به رخم می‌کشند مدام؟
وقتی نیستی در نبودنت می‌چرخم
وقتی هستی در بوی تنت...
در گل‌های پیرهنت
عشق من!
آوارگی وادی چندم بود؟

             
                     عباس معروفی

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است
که در تو
زندگی می‌کند
شعر ارابه‌های مست خورشید است
که با جست و خیزهای عاشقی
از نفس نمی‌افتد
نارنجی!
شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات
وقتی تو راه می‌روی
شعر یعنی شهد شراب
وقتی که حرف می‌زنی
شعر یعنی لبخند تو
وقتی نگاهت به من می‌افتد
شعر که حجاب ندارد
آرایه نمی‌بندد
شعر که لباس نمی‌پوشد
همیشه می‌خندد
در چشم‌های تو
اوج می‌گیرد
در نگاه من
سرریز می‌کند؛
قسم به قلم
و آنچه می‌تراود از آن.

           عباس معروفی


دلم می‌خواست
بین شب‌ها و روزهات
بین دست‌ها و نفس‌هات
بین بوس‌ها و لب‌هات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد
چرا می‌چرخد
نارنجی!
دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم

با یک نگاه

    

                         عباس معروفی


تصویرهای تو
مثل شعله‌های آتش
نامکرر است
سبز آبی کبود من!
نارنجی!
آدم که از تماشای آتش سیر نمی‌شود
می‌شود؟
خیال کن من آتش‌پرستم.


                                               عباس معروفی

دست‌هات که باشد
خدا هم هست
روی تنم
توی موهام
بخشنده و مهربان.



                       عباس معروفی

وقتی هستی
در دلم قیامتی ست
و تمامی ابنای بشر
به تماشای تو برمی‌خیزند
قامتی که زمین را
از ساق‌های گندمی‌
تا شانه‌ی آسمانی‌ات
بالا می‌برد
آمدنت همیشه
قیامتی ست
بلندبالا!
ای تیک تاک نبض!
ای لنگرِ بودن!
بودن چه بیهوده ست
اگر قیامتی نباشد
و من بار دیگر
تو را نبوسم ننوشم نبینم...
چه بیهوده ست اگر قیامتی نباشد
تا در سکوت
دست‌های تو را بگیرم
و به ابدیت نگاهت
لبخند بزنم.

                                          عباس معروفی

 از سر عادت نیست

که وقتی می‌روی

تا دم در همراهی‌ات می‌کنم

و بعد تا آخرین چشم‌انداز

تا جایی که سر می‌چرخانی لبخند می‌زنی

مبهوت راه رفتنت می‌شوم باز

آخر

چیزی از دلم کنده می‌شود

که می‌خواهم با چشم‌هام نگهش دارم

لعنت به رفتنت

که قشنگ می‌روی

از سر عادت نیست

که هیچوقت باهات خداحافظی نمی‌کنم

عشق من!

رفتنت

همیشه یعنی برگشتن

از سر عادت نیست

که وقتی برمی‌گردی

حتا موهای سرم می‌خندد

هیچ چیزی دل‌انگیز‌تر از برگشتنت نیست

نارنجی!

تو که نمی‌دانی

وقتی برمی‌گردی

دنیا پشت سرت بی‌رنگ می‌شود.

 

                                          عباس معروفی

حتا یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست
نه در نفس کشیدن
نه در نفس نفس زدن
و نه از قشنگی نفس مرا بند آوردن
می‌بینی؟
پروردگار عالم
وقتی تو را می‌آفرید
هرچه عطر نارنج داشت
ریخت توی تن تو
بخشید به موهات
و تو تنهای بی‌همتای من شدی.

 

                                            عباس معروفی

بودن یا نبودنت

چه فرقی دارد؟

خیال خنده‌هات

سرتاپای مرا اردیبهشت می‌کند..........


همچون شکوفه‌های گیلاس.

                                         عباس معروفی


این آینه را
هرچه بیشتر پاک می‌کنم
چشم‌هام غمگین‌تر می‌شود
نارنجی!
خوشبختی من
همین آینه بود
که تو در آن
لب‌هات را سرخ می‌کردی
مژه‌هات را تاب می‌دادی
و از گوشه‌ی چشم لبخند می‌زدی
خوشبختی من
چیزهای کوچکی بود
که همه را در دست‌های تو جا گذاشتم
تیله‌هام
خنده‌هام
و همه‌ی موهای سیاهم
حالا این آینه
فقط بی‌تابی‌ام را نشان می‌دهد.
 
                                               عباس معروفی

تو می‌دانی
شب‌ها از خواب پریدن و دنبال تو گشتن یعنی چی؟
نه، نمی‌دانی
بی قراری روز را هم نمی‌دانی
من اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سرم باشد
دوست دارم
خودم را در این خرابی
آواره‌ات ببینم
نبودنت را ولی دوست ندارم
این دیگر خارج از توان من است
رنج‌های دنیا را
به یک لبخندت می‌خرم
این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم
همین که بدانم می‌آیی
لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم
به خودم عطر می‌زنم
آماده و منتظر
جلو در می‌ایستم
و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم
انتظارت را دوست دارم
گفتم که!
ته خیابان را دوست دارم.
                                       عباس معروفی

گفتی ببین،

امشب ماه کامل است

و من دیدم

تو کامل تر بودی

ماه تر

                             عباس معروفی

اگر کسی شبیه تو باشد
به اثر انگشت شک می‌کنم
اگر دست‌های کسی
فداکار و نارنجی باشد
به یگانگی شک می‌کنم
اگر کسی جای تو را بگیرد
می‌گویند همه – بیش و کم - شبیه هم‌اند
می‌گویند دل نبند...
حرف زیاد می‌زنند
دلم را سرمی‌بَرند
همان‌ها می‌گویند
«اما علف باید به دهن بزی شیرین بیاید»
تو که علف نیستی
عشق من!
تو
نایاب‌ترین گیاه زمینی
شیرین‌ترین شهد گلی تنها
که کام دلتنگ‌ترین فرهاد دنیا را
بهشت می‌کنی.

 

                                    عباس معروفی

بانوی قشنگم!
من همیشه مستم
لب‌های تو
مخفف شراب‌های دنیاست
چکیده‌ی کامروای انگور
که قطره می‌شود
نقطه‌ی هستی مرا می‌چکاند
داغی که بر دلم مانده است
من این نخورده با خنده‌های تو مست
بیهوده نیست
که در کلمات می‌چرخم
نارنجی!
نقطه‌ها همه
ردی از بوسه‌های توست.

                                     عباس معروفی

شب با تو تمام می‌شود
عشق من!
یادم باشد راز پرواز را
توی بال‌هات بنویسم
پَر ات بدهم در آبی آسمان
تا ته سرخی شفق منتظرت بمانم
بیایی بنشینی بر شانه‌ی راستم
و گونه‌ی چپم را ببوسی
بی ترس فردا
بخندی بخندی بخندی
تا تمام شود این دوریِ تلخ شطرنجی
که ما را
بر زندگی حرام کرد
گفته بودم من با نگاه تو آغاز می‌شوم؟
دل دل نکن پرنده‌ی من!
پر بکش!
عشق آزادی می‌آورد.

عباس معروفی