بعد تو آمدی
با تکه‌هایی از دیروقت، چسبیده به کفش‌هات
شب را
از چوب رختی آویزان کردی
و در حمام پنهان شدی


حالا صدای سابیدنِ اتفاق می‌آید
صدای شستنِ چند ساعتِ گذشته
زیر شیرآب...
برادرم!
پنهان را نمی‌شود پنهان کرد
گلوله در گوشت حرف می‌زند
برادرم!
گیرم که دست‌گیره‌ها را برق بیندازی
جای انگشتانت از روح آن‌ها پاک نخواهد شد

*
صبح
از سفیدیِ دیوارها بیدار شدم
از سفیدیِ گلدان‌ها، پرده‌ها، پنجره‌ها ...
حتی در عکس‌ها هیچ‌کس پیدا نبود
دیروز، از پنج روزِ پیش پیدا نبود
وقتی ملافه را کنار زدم
پاهام پیدا نبود.
تو
تا صبح همه چیز را سابیده بودی

                                          گروس عبدالملکیان

بودن یا نبودنت

چه فرقی دارد؟

خیال خنده‌هات

سرتاپای مرا اردیبهشت می‌کند..........


همچون شکوفه‌های گیلاس.

                                         عباس معروفی

دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور، گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده است.

                                   حسین پناهی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر «سحر» نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!

                                    سهراب سپهری

«صدام را اعدام نکنید!» صدام را اعدام نکنید! او را به حلبچه ببرید و بگذارید نفس‌های عمیق بکشد. نفس‌هایی عمیق، عمیق، نفس‌هایی به عمقِ گورهای دسته‌جمعی کردستان... صدام را اعدام نکنید! او را به شلمچه بفرستید و بگویید آن‌قدر گریه کند تا نخل‌های سوخته‌ی خوزستان دوباره سبز شوند... صدام را اعدام نکنید! او را به مادرانی بسپارید که هنوز با هر صدای زنگی گمان می‌کنند فرزندانِ مفقودشان به خانه برگشته‌اند... .

                                                                                                                     یغما گلرویی


این آینه را
هرچه بیشتر پاک می‌کنم
چشم‌هام غمگین‌تر می‌شود
نارنجی!
خوشبختی من
همین آینه بود
که تو در آن
لب‌هات را سرخ می‌کردی
مژه‌هات را تاب می‌دادی
و از گوشه‌ی چشم لبخند می‌زدی
خوشبختی من
چیزهای کوچکی بود
که همه را در دست‌های تو جا گذاشتم
تیله‌هام
خنده‌هام
و همه‌ی موهای سیاهم
حالا این آینه
فقط بی‌تابی‌ام را نشان می‌دهد.
 
                                               عباس معروفی

خیابان را می پایم
منعکس در شیشه ی کتاب فروشی...

عابران می روند و باز می گردند
در زمینه ای از کتاب.
کتاب های این ویترین
رژیم لاغری گرفته اند
و عابران
از آن بیزارند...

می بینمت در آینه ی ویترین
که از آن سوی خیابان
نزدیک می شوی...

مولوی بیرون می آید از دیوان شمس
و در ویترین سماع می کند،
آیدا در آینه می خندد
و صد سال تنهایی
به واپسین برگ خود ایمان می آورد!
زرتشت از میان کتاب نیچه بیرون می جهد
و دست در دست مسیح کازانتزاکیس
رقصی را پا می کوبد
که از آدم های داستان سال های ابری آموخته است
و یوزپلنگان نجدی
چنان می دوند
که یقه های پالتوام می خورند...

تماشا می کنم پیش آمدنت را
بی خبر از نگاه من برخود
و آرزو می کنم
کاش می توانستیم دستادست
قدم در ویترین همین کتاب فروشی بگذاریم
تا آلیس وار در سرزمین عجایب
بی هراس مردم و مامور...

یغما گلرویی

این مرد خودپرست
این دیو این رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روی من و خیره در منست
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رو شکست


                                                  حمید مصدق

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود...


                                              رسول یونان

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد
رفته ای اینک اما آیا
باز برمیگردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام میگیرد....

                            حمید مصدق

پشت چراغ قرمز
پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت:
چسب زخم نمی خواهید؟
پنج تا ،صد تومان،
اهی کشیدم و با خود گفتم:
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم،
نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...


حسین پناهی

تو می‌دانی
شب‌ها از خواب پریدن و دنبال تو گشتن یعنی چی؟
نه، نمی‌دانی
بی قراری روز را هم نمی‌دانی
من اما این بلا را دوست دارم

که آوار خیالت بر سرم باشد
دوست دارم
خودم را در این خرابی
آواره‌ات ببینم
نبودنت را ولی دوست ندارم
این دیگر خارج از توان من است
رنج‌های دنیا را
به یک لبخندت می‌خرم
این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم
همین که بدانم می‌آیی
لبا‌س‌هام را عوض می‌کنم
به خودم عطر می‌زنم
آماده و منتظر
جلو در می‌ایستم
و به انتهای خیابان نگاه می‌کنم
انتظارت را دوست دارم
گفتم که!
ته خیابان را دوست دارم.
                                       عباس معروفی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

                                                      وحشی بافقی

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

                                                             مهدی اخوان ثالث

مرا یاد کنی یا نکنی، باورت گر بشود گر نشود ، حرفی نیست اما...
نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست


سهراب سپهری

گفتی ببین،

امشب ماه کامل است

و من دیدم

تو کامل تر بودی

ماه تر

                             عباس معروفی

برای قدم زدن با تو
هر از گاهی
از خودم
بیرون می‌زنم،
روحم هنوز،
به خانه بَرنگشته است!

                               کامران رسول زاده

هرچه دادم به او حلالش باد
غیر از "دلم" که...
مفت بخشیدم


                                      فروغ فرخزاد

کوچه ها را بلد شدم،
مغازه ها را،
رنگهای چراغ راهنما را،
حتی جدول ضرب و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم،
اما گاهی میان آدم ها گم میشوم.
آدم ها را بلد نیستم ...

                                                                                  حسین پناهی

من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

                                                                        شاملو

از ماه
لکه‌ای بر پنجره مانده است
از تمام آب‌های جهان
قطره‌ای بر گونه‌ی تو

و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط‌خطی کردند
که خونِ خشک شده، دیگر
نام یک رنگ است

از فیل‌ها
گردنبندی بر گردن‌هایمان
و از نهنگ
شامی مفصل بر میز...

*

فردا صبح
انسان به کوچه می‌آید
و درختان از ترس
پشتِ گنجشک‌ها پنهان می‌شوند

                                               گروس عبدالملکیان

اگر کسی شبیه تو باشد
به اثر انگشت شک می‌کنم
اگر دست‌های کسی
فداکار و نارنجی باشد
به یگانگی شک می‌کنم
اگر کسی جای تو را بگیرد
می‌گویند همه – بیش و کم - شبیه هم‌اند
می‌گویند دل نبند...
حرف زیاد می‌زنند
دلم را سرمی‌بَرند
همان‌ها می‌گویند
«اما علف باید به دهن بزی شیرین بیاید»
تو که علف نیستی
عشق من!
تو
نایاب‌ترین گیاه زمینی
شیرین‌ترین شهد گلی تنها
که کام دلتنگ‌ترین فرهاد دنیا را
بهشت می‌کنی.

 

                                    عباس معروفی

بانوی قشنگم!
من همیشه مستم
لب‌های تو
مخفف شراب‌های دنیاست
چکیده‌ی کامروای انگور
که قطره می‌شود
نقطه‌ی هستی مرا می‌چکاند
داغی که بر دلم مانده است
من این نخورده با خنده‌های تو مست
بیهوده نیست
که در کلمات می‌چرخم
نارنجی!
نقطه‌ها همه
ردی از بوسه‌های توست.

                                     عباس معروفی