یغما گلرویی
منعکس در شیشه ی کتاب فروشی...
عابران می روند و باز می گردند
در زمینه ای از کتاب.
کتاب های این ویترین
رژیم لاغری گرفته اند
و عابران
از آن بیزارند...
می بینمت در آینه ی ویترین
که از آن سوی خیابان
نزدیک می شوی...
مولوی بیرون می آید از دیوان شمس
و در ویترین سماع می کند،
آیدا در آینه می خندد
و صد سال تنهایی
به واپسین برگ خود ایمان می آورد!
زرتشت از میان کتاب نیچه بیرون می جهد
و دست در دست مسیح کازانتزاکیس
رقصی را پا می کوبد
که از آدم های داستان سال های ابری آموخته است
و یوزپلنگان نجدی
چنان می دوند
که یقه های پالتوام می خورند...
تماشا می کنم پیش آمدنت را
بی خبر از نگاه من برخود
و آرزو می کنم
کاش می توانستیم دستادست
قدم در ویترین همین کتاب فروشی بگذاریم
تا آلیس وار در سرزمین عجایب
بی هراس مردم و مامور...
یغما گلرویی
1=1+1
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد،
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)
نه هم صورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت:
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!
آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟؟
یغما گلرویی
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!؟
یغما گلرویی
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!
نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم!
حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!
ایا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را
در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،
آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،
یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟
پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،
بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟
کبوتر ِ باز برده ی من!●
یغما گلرویی
شب ِ رگبار ِ عزیز ِ خاطرات ِ عاشقانه س!
پرسه ی من و ُ تو با هم، تو محله های شمرون!
نقره ریز ِ خنده ی تو، زیر ِ قطره های بارون!
کوچه های تنگ ِ تجریش، پرسه های خیس ِ دربند!
رو لب ِ تو زنده می شد، خط ِ جاویی ِ لبخند!
می دویدیم زیر ِ بارون، زندگی تو مُشتِ ما بود!
هر نگاه ِ تو شروع ِ یکی از ترانه ها بود!
چتر ِ من، روسری ِ تو! چتر ِ تو، بارونی ِ من!
پرسه هامون دیدنی بود، ای همیشه گی ترین زن!
بی تو کوچه های تهرون، لایق ِ پرسه زدن نیست!
غیر از این سایه ی خسته، کسی همپرسه ی من نیست!
دوتایی دم می گرفتیم، شعر ِ آهنگای دورُ
صدای ما تازه می کرد، کوچه های سوتُ کورُ
وقتی دلگیری ُ تنها... بوی موهات زیر ِ بارون...
ای سوار ِ اسب ِ ابلق... یه شب ِ مهتاب ِ فرهاد...
واسه تو قد ِ یه برگم... یا فروغی، شعر ِ شیاد...
حالا اون محله ها ر ُ پرسه می زنم دوباره!
بی تو تهروون چه غریبه س، تو دلم بارون می باره!
چتر ِ من، روسری ِ تو! چتر ِ تو، بارونی ِ من!
پرسه هامون دیدنی بود، ای همیشه گی ترین زن!
بی تو کوچه های تهروون، لایق ِ پرسه زدن نیست!
غیر از این سایه ی خسته م، کسی همپرسه ی من نیست!
یغما گلرویی