خیابان را می پایم
منعکس در شیشه ی کتاب فروشی...

عابران می روند و باز می گردند
در زمینه ای از کتاب.
کتاب های این ویترین
رژیم لاغری گرفته اند
و عابران
از آن بیزارند...

می بینمت در آینه ی ویترین
که از آن سوی خیابان
نزدیک می شوی...

مولوی بیرون می آید از دیوان شمس
و در ویترین سماع می کند،
آیدا در آینه می خندد
و صد سال تنهایی
به واپسین برگ خود ایمان می آورد!
زرتشت از میان کتاب نیچه بیرون می جهد
و دست در دست مسیح کازانتزاکیس
رقصی را پا می کوبد
که از آدم های داستان سال های ابری آموخته است
و یوزپلنگان نجدی
چنان می دوند
که یقه های پالتوام می خورند...

تماشا می کنم پیش آمدنت را
بی خبر از نگاه من برخود
و آرزو می کنم
کاش می توانستیم دستادست
قدم در ویترین همین کتاب فروشی بگذاریم
تا آلیس وار در سرزمین عجایب
بی هراس مردم و مامور...

یغما گلرویی