در پرتو شمع
کنارم خوابیده بودی
به رگ‌های شقیقه‌ات نگاه می‌کردم
خون در رگ‌هایت
مثل آواز جریان داشت
کجایی؟
نارنجی من!
وقتی از دوری‌ات دیوانه شوم
خدا را هم دیوانه می‌کنم؟
نه
همین که مرا دیوانه کرده‌ای
کافی ست
نگذار کار عشق ما
به کائنات بکشد
نگاهم کن.
عباس معروفی