نه خاک و نه آسمان
هیچ نمی‌خواهم،
تنها، فرشته‌ای
که گرمای دستانِ حریرش
پیشانیِ تَب شکسته و سرد تو را
لمس کند،
و یاخته‌های منجمد تن‌اَ‌ت
جانِ دوباره بگیرند:
برخیزی، لب‌خند بزنی وُ
به دیدار مادربزرگ برویم.

این‌جا، هوا سوزِ غریبی دارد
و بوی سردِ کافور
دهانم را تلخ می‌کند.

نه زمین، نه آسمان
هیچ نمی‌خواهم،
تنها، تو را
که بلند شوی، بگویی: برویم.
برویم «پارک شهر» را
هفت بار دور بزنیم
سرمان که گیج رفت، بنشینیم جایی
بستنی سفارش بدهیم
و با خنده‌های همیشه‌ی تو
راه‌مان را بکشیم تا خانه.

این‌جا، هوا سوزِ غریبی دارد
تو با چشم‌های بسته نگاهم می‌کنی
و من
چشم به آسمانی که نمی‌بینم
فرشته‌ای را صدا می‌زنم
تا با گرمای دستان حریرش بیاید و...

                                                رضا کاظمی